
شعری از شاپور احمدی
رودخانهي بچهها
وقتي زودتر از جنهاي انارستان خوابم برد
رمهي بچههاي ماه پسماندهي رگرگي رودخانه را
كمي دورتر از شهرستان تكخيابان دنبالهدارمان
با ساقهاي خشك پسرانه ميشكستند.
تيكهپارههاي بنفش نيمرخ و چانه را ميسوزاندند.
همهمهشان پس از گداختن كوهساري كه همهي عصرها ميديديم
تا گوشهاي پلاسيدهي گاوها و ماهيهاي بيجاني
كه كنارشان خفته بوديم نرمنرم ميوزيد...

در بند آواها
نویسنده: آرام کاکه ی فلاح
برگردان : بابک صحرانورد
پدر جان! این منم مرجانه؛ مرجانه دخترت. شما 42 روز است که روی این تخت افتاده اید، 42 روزاست که در یک بیهوشی ممتد بوده اید. آه چه لذت بخش است که چشمانتان را باز کردید، من را که می شناسید؟ دکتر گفت که شاید کسی را نشناسد، شایدً مثل کودکی که با بهت و حیرت به آسمان بالای سرش خیره می شود و از چیزی سر در نمی آورد، او هم به همین شکل این طرف و آن طرف را نگاه کند. همان موقع که ماشین ما چپ کرد، من و شما را به اینجا منتقل کردند.من فقط یکی از دستهایم در رفته بود اما سر و صورتم به طرز وحشتناکی زخمی و خراشیده شده بود. انگار که با پلنگی بازی کرده ام و او یادش رفته که داریم بازی می کنیم. اما همین طور که می بینی خوب و سرحالم. متاسفانه مادر از دنیا رفت و در سانحه، جان سالم بدر نبرد. من خوب می دانم شما مقصر نبودید...

شعری از شاپور احمدی
ابر سخت و خشداري
ابر سخت و خشداری
بر پیکر داغم ساعتهاست
حتم دارم سایه ریخته است.
***

سه شعر از مانا آقایی
کارت پستال آبی
سال ها پیش وقتی بچه بودم
یک روز پدرم
مرا به کناردریا برد
و برایم ساندویچ و نوشابه خرید
یادم هست روی صندلی زنگ زده ای نشستیم
و به صدای رفت و آمد امواج گوش دادیم
من از ساعت بزرگ طلائی رنگی
که روی سر ساحل لنگر انداخته بود پرسیدم...

سه شعر از محمد تقی اقدام
محال نيست
با يك عصاي چوبي هم
ميتوان دويد
گر بالهاي تفكر ما باز تر شود
گرآن درخت سيب خيالات خام ما
بين زمين و آسمان خدا
بارور شود.

چند مینیمال از وهاب بلاغی
سارا سلام
برایت تخم مرغ دزدیده ام
مرا ببخش
نمیدانستم شتر میخوری
*****
از جدایی
نمیترسم
ازاین میترسم
که کسی در کاسه گدایی من
عشقی بیاندازد

شعری از شاپور احمدی
دربارهی باران و خیس شدن
آن دو و من
دربارهی باران و خیس شدن
با هم صحبت کردیم
و کر شدیم.
اوه خدایا، در همین هنگام
گنجشکی دور پسره چرخید
و زردی پروانه خیسید...

دو شعر از بامداد امید
پرنده
به دلش
به خودش
به تنش
گفت:
تو چه گفتي ؟
چه كردي ؟
چه خواستي؟
كه
اين همه توهين...

چهار شعر از علیرضا بخشعلی
نردبان صعود ما
هیچگاه به آسمان نمی رسد
فکر چیدن ستاره ها را
از سر بدر کن
خیلی هم سقوط کنیم
به حوض خانه همسایه می رسیم ...

روح من
ماتئوس ظاریفیان
ترجمه: امیک الکساندری
خداوندا، خداوندا
چرا این همه درد داده ای
به گل دختر زیبا ؟
اگر من خدا بودم
آه ، بی گمان او را
الهه می نمودم .