
نامه ای میان سیم ها و رنگ ها
سهراب رحیمی
خوانندگان عزیز!
کتاب در دست انتشار
چهره ای جادویی ست
از زمانی مرموز
که به شیوه ی امپرسیونیست ها
به شکلی انتزاعی
دچار دایره هاست...

سیفلیس
قاسم رستمی
چهره اي استخواني و كشيده داشت مثل اين بود كه چيزي را كه در صورت آدمها توليد احساس مي كند با آمپول از زير پوست او بيرون كشيده اند . از پشت پنجره نگاهش به باغچه بود به چشمهايش نگاه كردم نگاه بي رمقي داشت اما در ته اين نگاه ، برقي از احساساتي دور ديده مي شد موجي ضعيف كه مي تواند از خاطرات دور دست سوسو بزند.زير چشمهايش كبود و پف كرده بودند . گونه هاي فرورفته و لاغري داشت كه ته ريشي آن را پوشانده بود . بيني اش لاغرو باريك بود . لب هايش انگارمي لرزيد شايد هم نوري كه از پنجره توي اتاق مي تابيد و با تكان خوردن پرده سايه روشن روي چهره اش را تغييرمي داد اين توهم را ايجاد كرده بود. انگار ميل به زندگي در او خفه شده بود
...

شعر
ملینا نظریان
***
من رودم
می خروشم، می جوشم
تن به هر کرانه می کوبم.
فریادم: تخم صدا به هر سو می پاشم.
من شمعم: می سوزم، خموشم...

شعر
منصوره اشرافی
***
برهنه در برابر نسیم
برهنه در برابر باد
برهنه در برابر طوفان
بر خاک خفته ام .
اندوه را از یاد برده ام
غم را
نیز...
عاشقانه ها
بابک صحرانورد
پنج شنبه اگر بیایی
آواز رود با تو می آید
قدم به قدم
از همین جا خنک شدم
من تا آخرین پُل

ساختن بهشت
شاپور احمدی
پس از اینکه چشمهایم رو به کبودی و سردی رفتند و در میانهی چهرهام غنچهی سنگینی را با ندانمکاری خوب فشردم، پس از سالها (نزدیک به بیست سال) اکنون در این بعدازظهر طلایی یک بالم را که بدون پر است در بوهای نیامیختنی آشپزخانه میلغزانم...

نقاشي دريا درروز مادرم
هوانس پيليكيان
ترجمه از متن انگلیسی: خاچيك خاچر
نمي دانم آيا همه مردها وزنها يكسان مي ميرند
چشم به راه آمدنش به خانه بودم
مي دانستم پزشكان همه دراشتباه اند...

تأملی بر شعر کوتاه «هدیه» فروغ فرخزاد
بابک صحرانورد
من از نهایت شب حرف می زنم
و از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم .

کالبد عشق
شاپور احمدي
گاهی دکلها را
آهوانی سفید میبینم
افروخته در باد.
گاهی به چشم آهوان
در کنار دکلهای سفید
بر میافروزم در باد.
گاهی دکلها
حوضچهی سرابی میشوند
نزدیک آهوان...

معامله
خاچیک خاچر
جوانی که به آقای سوکراتیان نزدیک می شد، قد بلندی داشت، لاغراندام و نحیف بود و طول موهای حنایی شانه نکرده اش حداکثر به دو انگشت می رسید. روی گونه ی راستش تا زیر چانه، درست به موازات دماغ باریک و نازکش جای زخم عمیقی بود...